در آن سرای که زن نیست، انس و شفقت نیست
در آن سرای که زن نیست، انس و شفقت نیستدر آن وجود که دل مرده، مرده است روانبهیچ مبحث و دیباچهای، قضا ننوشتبرای مرد کمال و برای زن نقصانزن از نخست بود رکن خانهٔ هستیکه ...
در آن سرای که زن نیست، انس و شفقت نیستدر آن وجود که دل مرده، مرده است روانبهیچ مبحث و دیباچهای، قضا ننوشتبرای مرد کمال و برای زن نقصانزن از نخست بود رکن خانهٔ هستیکه ...
ز دامی دید گنجشگی همائیهمایون طالعی، فرخنده رائینه پایش مانده اندر حلقهٔ دامنه یکشب در قفس بگرفته آرامنه دیده خواری افتادگان رانه بندی گشتن آزادگان رانه فکریش از بر...
ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتنتیرگیها را ازین اقلیم بیرون داشتنهمچو موسی بودن از نور تجلی تابناکگفتگوها با خدا در کوه و هامون داشتنپاک کردن خویش را ز آلودگیهای ز...
ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتنمبحث تحقیق را در دفتر جان داشتندیبهها بی کارگاه و دوک و جولا بافتنگنجها بی پاسبان و بی نگهبان داشتنبنده فرمان خود کردن همه آفاق ...
ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتندل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتننزد شاهین محبت بی پر و بال آمدنپیش باز عشق آئین کبوتر داشتنسوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختنتن ...
به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحرکه هر که در صف باغ است صاحب هنریستبنفشه مژدهٔ نوروز میدهد ما راشکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریستبجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل استبهر رخی ...
کار مده نفس تبه کار رادر صف گل جا مده این خار راکشته نکودار که موش هویخورده بسی خوشه و خروار راچرخ و زمین بندهٔ تدبیر تستبنده مشو درهم و دینار راهمسر پرهیز نگردد طمعبا...
ای دل عبث مخور غم دنیا رافکرت مکن نیامده فردا راکنج قفس چو نیک بیندیشیچون گلشن است مرغ شکیبا رابشکاف خاک را و ببین آنگهبی مهری زمانهٔ رسوا رااین دشت، خوابگاه شهیدانس...
آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرسآن چنان سوختم از آتش هجران که مپرسگله ئی کردم و از یک گله بیگانه شدیآشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرسمسند مصر ترا ای مه کنعان که مرا...
گویند عارفان هنر و علم کیمیاستوان مس که گشت همسر این کیمیا طلاستفرخنده طائری که بدین بال و پر پردهمدوش مرغ دولت و همعرصهٔ هماستوقت گذشته را نتوانی خرید بازمفروش خیر...
ای عجب! این راه نه راه خداستزانکه در آن اهرمنی رهنماستقافله بس رفت از این راه، لیککس نشد آگاه که مقصد کجاستراهروانی که درین معبرندفکرتشان یکسره آز و هواستای رمه، این...
آهوی روزگار نه آهوست، اژدر استآب هوی و حرص نه آبست، آذر استزاغ سپهر، گوهر پاک بسی وجودبنهفت زیر خاک و ندانست گوهر استدر مهد نفس، چند نهی طفل روح رااین گاهواره رادکش و ...
ای دل، فلک سفله کجمدار استصد بیم خزانش بهر بهار استباغی که در آن آشیانه کردیمنزلگه صیاد جانشکار استاز بدسری روزگار بی باکغمگین مشو ایدوست، روزگار استیغماگر افلاک، س...
ای کنده سیل فتنه ز بنیادتوی داده باد حادثه بر بادتدر دام روزگار چرا چونانشد پایبند، خاطر آزادتتنها نه خفتن است و تن آسانیمقصود ز آفرینش و ایجادتنفس تو گمره است و همی ...
یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستیبگفت ای بیخبر، مرگ از چه نامی زندگانی رااگر زین خاکدان پست روزی بر پری بینیکه گردونها و گیتیهاست ملک آن جهانی راچراغ روشن جانر...
رهائیت باید، رها کن جهانرانگهدار ز آلودگی پاک جانرابسر برشو این گنبد آبگون رابهم بشکن این طبل خالی میانراگذشتنگه است این سرای سپنجیبرو باز جو دولت جاودانرازهر باد، ...
کار مده نفس تبه کار رادر صف گل جا مده این خار راکشته نکودار که موش هویخورده بسی خوشه و خروار راچرخ و زمین بندهٔ تدبیر تستبنده مشو درهم و دینار راهمسر پرهیز نگردد طمعبا...
ای دل عبث مخور غم دنیا رافکرت مکن نیامده فردا راکنج قفس چو نیک بیندیشیچون گلشن است مرغ شکیبا رابشکاف خاک را و ببین آنگهبی مهری زمانهٔ رسوا رااین دشت، خوابگاه شهیدانس...
تبلیغات افزایش بازدید و افزایش فروش در ارم بلاگ
مشاهده